زندگی از دیدگاه سهرای سپهری

زندگی خالی نیست:

 مهربانی هست،سیب هست،ایمان هست،

آری

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

 سهراب سپهری

زندگی رسم خوشایندی است.

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

 پرشی دارد اندازه عشق.

 زندگی چیزی نیست،که لب طاقچه عادت از یاد من و تو برود.

 سهراب سپهری

!! نوشته شده توسط پریسا | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | یکشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸۸ نظرات ()

گم نام

بسم رب الشهداو الصدیقین

 با سلام:

دیروز به یکی از آرزوهای بزرگم،رسیدم.به مزار شهدا رفتم.خیلی خوشحالم از اینکه شهدا نظری هم به من سرتا پا گناه کردند.بالای قبر بیشتر شهدا نوشته شده بود:شهدا امامزادگان عشقند ومزارشان زیارتگاه اهل یقین است. وقتی در حال چرخیدن در مزار شهدا بودم،چند سنگ قبر دیدم که تنها روش نوشته شده بود،(شهید گمنام)خیلی دلم گرفت،گمنام بودن-ناشناس ماندن- خیلی سخته.بیشتر برای خانواده های شهدای گمنام.فکرشو کن یه مادر شهید که دوست داره بره با پسرش حرف بزنه دردو دل کنه نمی دونه باید سرکدوم قبر بره نمی دونه استخوان های پسرش دقیقا در زیر کدامین سنگ قبر جای گرفته؟ شاید هردفعه سر یه سنگ قبر شهید گمنام گریه کنه.خیلی دوست دارم با خانواده یک شهید گمنام صحبت کنم و احساسشو بدونم و بدونم سر کدوم قبر میره؟ شاید واقعا احساس یه مادر درست باشه و حدسش در مورد این که کجا پسرش دفن شده درست باشد! هیچ کس نمیدونه و تنها خدا می دونه وبس... کاش مشقله ها مون یه ذره کمتر بودوبیشتر وقت داشتیم تا بریم زیارت اهل قبور یه سری هم به شهدا بزنیم. در کل خیلی خوشحالم و یه حس تازه و خالی شدن و آرام شدن دارم از اینکه به مزار شهدا رفتم.آخه من اولین بار بود که می رفتم خونشون. ممنون از انکه من را دعوت کردید..

 راستی خیلی خوشحال می شم تا نظراتتون را درمورد شهدای گم نام برام بزارید. ممنون از اینکه از وبلاگم دیدن فرمودید.

از طرف یکی از منتظران

اللهم عجل لولیک الفرج

!! نوشته شده توسط پریسا | ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ | شنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸۸ نظرات ()

تنها آرزوی شهدا

(بسم رب الشهدا و الصدیقین)

 وصیت نامه شهید احمد کاظمی

 فقط "شهادت" می خواهم

 الله اکبر اشهد ان لا اله الا الله اشهد ان محمد رسول الله اشهد ان علیاً ولی الله خداوندا فقط می‌خواهم شهید شوم شهید در راه تو، خدایا مرا بپذیر و در جمع شهدا قرار بده. خداوندا روزی شهادت می‌خواهم که از همه چیز خبری هست الا شهادت، ولی خداوندا تو صاحب همه چیز و همه کس هستی و قادر توانایی، ای خداوند کریم و رحیم و بخشنده، تو کرمی کن، لطفی بفرما، مرا شهید راه خودت قرار ده. با تمام وجود درک کردم عشق واقعی تویی و عشق شهادت بهترین راه برای دست یافتن به این عشق. نمی‌دانم چه باید کرد، فقط می‌دانم زندگی در این دنیا بسیار سخت می‌باشد. واقعاً جایی برای خودم نمی‌یابم هر موقع آماده می‌شوم چند کلمه‌ای بنویسم، آنقدر حرف دارم که نمی‌دانم کدام را بنویسم، از درد دنیا، از دوری شهدا، از سختی زندگی دنیایی، از درد دست خالی بودن برای فردای آن دنیا، هزاران هزار حرف دیگر، که در یک کلام، اگر نبود امید به حضرت حق، واقعاً چه باید می‌کردیم. اگر سخت است، خدا را داریم اگر در سپاه هستیم، خدا را داریم اگر درد دوری از شهدای عزیز را داریم، خدا داریم. ای خدای شهدا، ای خدای حسین، ای خدای فاطمه زهرا(س)، بندگی خود را عطا بفرما و در راه خودت شهیدم کن، ای خدا یا رب العالمین. راستی چه بگویم، سینه‌ام از دوری دوستان سفر کرده از درد دیگر تحمل ندارد. خداوندا تو کمک کن. چه کنم فقط و فقط به امید و لطف حضرت تو امیدوار هستم. خداوندا خود می‌دانم بد بودم و چه کردم که از کاروان دوستان شهیدم عقب مانده‌ام و دوران سخت را باید تحمل کنم. ای خدای کریم، ای خدای عزیز و ای رحیم و کریم، تو کمک کن به جمع دوستان شهیدم بپیوندم. گرچه بدم ولی خدا تو رحم کن و کمک کن. بدی مرا می‌بینی، دوست دارم بنده باشم، بندگی‌ام را ببین. ای خدای بزرگ، رب من، اگر بدم و اگر خطا می‌کنم، از روی سرکشی نیست. بلکه از روی نادانی می‌باشد. خداوندا من بسیار در سختی هستم، چون هر چه فکر می‌کنم، می‌بینم چه چیز خوب و چه رحمت بزرگی از دست دادم. ولی خدای کریم، باز امید به لطف و بزرگی تو دارم. خداوندا تو توانایی. ای حضرت حق، خودت دستم را بگیر، نجاتم بده از دوری شهدا، کار خوب نکردن، بنده‌ی خوب نبود،... دیگر... حضرت حق، امید تو اگر نبود پس چه؟ آیا من هم در آن صف بودم. ولی چه روزهای خوشی بود وقتی به عکس نگاه می‌کنم. از درد سختی که تمام وجودم را می‌گیرد دیگر تحمل دیدن را ندارم. دوران لطف بی‌منتهای حضرت حق، وای من بودم نفهمیدم، وای من هستم که باید سختی دوران را طی کنم. الله اکبر خداوندا خودت کمک کن خداوندا تو را به خون شهدای عزیز و همه بندگان خوبت قسم می‌دهم، شهادت را در همین دوران نصیب بفرمایید و توفیق‌ام بده هر چه زودتر به دوستان شهیدم برسم، انشاء الله تعالی. منزل ظهر جمعه 6/4/82 بــه پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی است وصیت نامه شهید همت به نام خدا نامی که هرگز از وجودم دور نیست و پیوسته با یادش آرزوی وصالش را در سر داشتم. سلام بر حسین(ع) سالار شهیدان اسوه و اسطوره بشریت. مادر گرامی و همسر مهربانم پدر و برادران عزیزم! درود خدا بر شما باد که هرگز مانع حرکتم در راه خدا نشدید.چقدر شماها صبورید.خودتان می دانید که من چقدر به شهیدان عشق می ورزیدم غنچه هایی که(کبوترانی که)همیشه در حال پرواز به سوی ملکوت اعلایند.الگو و اسوه هایی که معتقد به دادن جان برای گرفتن بقا (بقا و حیات ابدی)و نزدیکی با خدای چرا که ان الله اشتری من المومنین. من نیز در پوست خود نمی گنجم.گمشده ای دارم و خویشتن را د قفس محبوس می بینم و می خواهم از قفس به در آیم.سیمهای خاردار مانعند.من از دنیای ظاهر فریب مادیات و همه آنچه که از خدا بازم می دارد متنفرم(هوای نفس شیطان درون و خالص نشدن) در طول جنگ برادرانی که در عملیات شهید می شدند از قبل سیمایشان روحانی و نورانی می شد و هر بی طرفی احساس می کرد که نوبت شهادت آن برادر فرا رسیده است. عزیزانم!این بار دوم است که وصیت نامه می نویسم ولی لیاقت ندارم و معلوم است که هنوز در بند اسارتم هنوز خالص نشده ام و آلوده ام. از شروع انقلاب در این راه افتادم و پس از پیروزی انقلاب نیز سپاه را پناهگاه خوبی برای مبارزه یافتم ابتدا در گیری با ضد انقلاب و خوانین در منطقه شهرضا (قمشه)و سمیرم سپس شرکت در خوزستان و جریان کروهک ها در خرمشهر پس از آن سفر به سیستان و بلوچستان (چابهار و کنارک)و بعدا حرکت به طرف کردستان دقیقا دو سال در کردستان هستم .مثل این است که دیگر جنگ با من عجین شده است . خداوند تا کنون لطف زیادی به این سراپا گنه کرده و توفیق مبارزه در راهش را نصیبم کرده است.اکنون من می روم با دنیایی انتظار انتظار وصال و رسیدن به معشوق.ای عزیزان من توجه کنید: 1-اگر خداوند فرزندی نصیبم کرد با اینکه نتوانستم در طول دورانی که همسر انتخاب کردم حتی یک هفته خانه باشم دلم می خواهد او را علی وار تربیت کنید. همسرم انسان فوق العاده ایست او صبور است و به زینب عشق می ورزد او از تربیت کردن صحیح فرزندم لذت خواهد برد چون راهش را پیدا کرده است .اگر پسر به دنیا آورد اسم او را مهدی و اگر دختر به دنیا آورد اسم او را مریم بگذارید.چون همسرم از این اسم خوشش می آید. 2-امام مظهر صفا پاکی و خلوص و دریایی از معرفت است .فرامین او را مو به مو اجرا کنید تا خداوند از شما راضی باشدزیرا او ولی فقیه است و در نزد خدا ارزش والایی دارد. 3-هر چه پول دارم اول بدهی مکه مرا به پیگیری سپاه تهران (ستاد مرکزی)بدهید و بقیه را همسرم هر طور خواست خرج کند. 4-ملت ما ملت معجزه گر قرن است و من سفارشم به ملت تداوم بخشیدن به راه شهیدان و استعانت به درگاه خداوند است تا این انقلاب را به انقلاب حضرت مهدی(عجل الله تعالی فرجه الشریف) وصل نماید و در این تلاش پیگیر مسلما نصر خدا شامل حال مومنین است. 5-از مادر و همه فامیل و همسرم اگر به خاطر من بی تابی کنند راضی نیستم.مرا به خدا بسپارید و صبور و شجاع باشید.

حقیر حاج همت 1361/2/26

خواستم قسمت هایی را از وصیت نامه ها این دو شهید گرامی انتخاب کنم و در وبلاگم بزارم،ولی خوب حیفم اومد،همشو نزارم یعنی اصلا نتونستم قسمت هاییشو حذف کنم.چون به نظرم تمام وصیت نامشون زیبا است و حتی نمی شه از یه کلمه ش گذشت. کاش ما ها هم می تونستیم،مانند ایندو عزیز و شهدای دیگر عشق واقعی را درک کنیم.وبهترین راه برای رسیدن به این عشق را پیدا کنیم. و تنها درخواستمون از خدا شهادت بود. اما ما ها خیلی از شهدا دور شدیم،بیشتر ما جوان های امروزی عشق را فقط رو زمین پیدا کردیم،عشق را فقط در جذبه های شهوانی می بینیم.واقعا چرا ما اینطوری شدیم؟ به نظرم ما ها خیلی غرب زده شدیم.می ریم عاشق خواننده های غربی می شیم.دوست داریم سرگذشت زندگیشونو بخونیم،وقتی ماهواره مصاحبه هاشونو نشون می ده میخ کوب تلویزیون می شیم.متن آهنگاشونوحفظ می کنیم.وقتی کنسرتشونو می بینیم،از خوشحالی بال درمی آریم ومی گیم کاش ما الان اونجا بودیم! اونا کین واقعا؟چرا مامجذوب و شیفته کسانی می شیم که هیچ ارزشی ندارنن،غربی ها مگه برای ما چی کار کردند؟ اما بیشتر جوانان و نوجوانان ما هیچ علاقه ای ندارند تا از شهدای مملکتمون بشنوند،اصلا خوششون نمیاد که بیشتر به اونا فکر کنن.به کار با ارزشی که براشون انجام دادن.وقتی تلویزیون از جبهه نشون میده،اخم و تخم می کنند.آخه چرا؟اونا شهید شدند و رفتند جلو دشمن سینه سپر کردند که ما ها الان تو جایی زندگی کنیم که از آن خودمون باشه.نه مثل فلسطینی ها یا عراقی ها.. به امید آن روز که ما قدر شهدا را بدانیم و انقدر پای بند به این دنیای فانی نباشیم.

 اللهم عجل لولیک الفرج

!! نوشته شده توسط پریسا | ٤:٠٧ ‎ب.ظ | پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۸ نظرات ()

گل های گرمسیری

به نام او...

سلام و لبخند...

 سلام این روزها،خیلی دلم گرفته،یعنی می شه گفت ناامید شدم از خودم،از خانواده ام،از کشورم،از هم وطنانم.احساس می کنم آنقدر مشکلات تو زندگیامون زیاد شده که شهدا رو فراموش کردیم فراموش کردیم چه کار با ارزشی برامون انجام دادن. اون روز که به بهشت زهرا رفته بودیم ،برای اینکه سری به پدر بزرگ هام بزنیم،از پدرم خواستم تا حالا که انقدر به مزار شهدانزدیک هستیم من را نزد آن ها ببرد تا دلم یکمی آروم بشه.اما تا این جمله از دهانم خارج شد.خانواده ام بهم توپیدند که مگه ما بیکاریم.گفتند خیلی شلوغه به من گفتند این مسخره بازی ها چیه درآوردی؟ اما به نظرم ما آدما باید گاهی اوقات هم به یاد اونابیفتیم.کم کاری که نکردند. من عاشق این بودم که از طریق کاروان راهیان نور به جنوب برم آخه من تا حالا به آنجا نرفتم.اما خوب خانواده ام اجازه ندادند.وآنقدر بی لیاقت بودم که شهدا من را دعوت نکردند. دلیل خانوادم برای نرفتن من این بود که می گفتند:می ری یه مشت خاک را ببنی و افسرده شی که چی؟می گفتند:می ری شستوشوی مغزی میشی و میای.دلایلشون خیلی بی منطق بود.می گفتند:اتوبوس هاشون نا امنه ممکنه بمیری.من هم در جواب بهشون می گفتم: خوب اگه خدا بخواد من همین الان که از خونه میرم بیرون در خیابان تصادف می کنم.اما خوب آن ها مجاب نمی شدن.آنها دل من را خیلی شکوندند.آخر سر هم کاروان راهیان نور،رفت، من در ایام عید وقتی برنامه های تلویزیون در باره راهیان نور را می دیدم گریه ام می گرفت.اما خانواده من هرگز از اینکه نگذاشتند به جنوب برم پشیمون نشدند. دعا می کنم امسال شهدا من را هم بطلبند... از کسانی که به جنوب رفتند خواهش می کنم که خاطراتشون و یا احساسشون را برام بنویسند.خوشحال می شم. التماس دعا

!! نوشته شده توسط پریسا | ٢:٢٥ ‎ب.ظ | پنجشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸۸ نظرات ()